پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
رویای خدا

همه غم های عالم روی دوش من

من روی دوش تو

...

تو روی دوش کی؟!

+نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388ساعت11:58 PMتوسط دامینه | نظرات (1)
سخاوت

پرنده ای که توی قفس به دنیا بیاد

چشماش،بال هاش،دنیاش ...

تنها قد یه قفس باشه

وقتی با بزرگی آزادش کنن

تو این دنیا چی میشه؟!...

+نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388ساعت7:27 PMتوسط دامینه | نظرات (1)
پاییز

دلتنگی ات را بر دوشم نهادی

گفتی عوض؟

دلتنگی ام زمین ماند

گفتم عوض

...

دلتنگی ات

کمرم را شکست.

+نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388ساعت00:56 AMتوسط دامینه | نظرات (0)
رویای خدا

خد میدونی چیه؟

بعضی وقت ها یواشکی جوری که تو نشنوی با خودم فکر می کنم که تو اگه ولم کنی این زندگی چی میخواد بشه؟

یعنی از این بدتر میشه؟

تو چرا بعضی ها رو اونقدر محکم گرفتی بعضی ها اما انقدر شل و آروم که زندگی براشون شده هراس افتادن؟

من حرفای تو رو برم به کی بگم؟


+نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388ساعت12:17 PMتوسط دامینه | نظرات (0)
حق

درون جهنم زمانت

در این سیاهی زمینت

خدایا

چقدر بسوزم

تا تو

دمی

 از هوای آسمانت دهی

پری از فرشتگانت دهی

...

اندکی

آب و نانم دهی!



+نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388ساعت12:15 PMتوسط دامینه | نظرات (1)
پری از رویا

سخته

نمیتونم

دیگه نمیتونم با خودم بجنگم.

از ترس اعتراف دیگه حتی دست به قلم نمیزنم.اصلا سمت دفتر نمیرم.اینجا نمیام.حرف نمیزنم. ۲روزه تو اتاقم نمیام.همینجوری پیش برم باید از خونه و شهر هم برم.

قبول کردم.نمیتونم باهات قهر کنم خدا.الکی میگم قهرم.اما تا دلم تنگ میشه یواشکی تو دلم باهات حرف میزنم.تا اعصابم خورد میشه تو دلم خودمو میندازم تو بغلت.وقت دلتنگی سر رو شونه هات میزارم و به خودم میگم باهات قهرم.فقط میگم.حرفم با دلم یکی نیست.

چیزی که نباید میدیدم و دیدم.

ای روزا به این فکر نمیکنم.به هیچی فکر نمیکنم.

اما من برگشتم خدا.



به حرفام گوش کن...

+نوشته شده در یکشنبه 20 دی ماه سال 1388ساعت7:11 PMتوسط دامینه | نظرات (0)
غصه های پر پر شده

خدا؟

چرا بعد از خلق اشرف مخلوقاتت

چیز برتری خلق نکردی؟







+نوشته شده در یکشنبه 13 دی ماه سال 1388ساعت5:49 PMتوسط دامینه | نظرات (1)
...

دارم سفر میکنم

به امید "کس"


میفهمی؟

+نوشته شده در جمعه 27 آذر ماه سال 1388ساعت12:30 PMتوسط دامینه | نظرات (2)
غصه های پر پر شده

کاش همیشه کوه بلند باشد و عشق من کوتاه!

کاش وقتی به تشنگی یکی پاسخ دادیم

روزی

اگر تشنه بودیم

گلی

خار وجودمان را از تشنگی برهاند.

نمیشود

و نشدن طریق ماست


دیگر تصمیم به مخفی نمودن

دلتنگی ها که نه

گلایه ها ندارم

همیشه تنهایم

چون تنها منم که وجود دارم


تنهایی درد است

و یک درد فقط یک درمان دارد

صد درد را هم فقط یک درمان است

مهم درمان است که

هرگز

کسی

نمی فهمد یعنی چه

مهم " کس" است که او هم باید بفهمد


حافظ میگوید صبور باش!

تا چه وقت؟

تا ابد؟




+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388ساعت12:18 PMتوسط دامینه | نظرات (1)
غصه های پر پر شده

راست گفته اند که ماه نمی ماند پشت ابر

و چه ماهی و چه ابری!

خیالم نیست که به پوچی رسیده باشم

آن قدر شادم و سر خوش که از شادی می گریم!


از عشق نوشتن قدغن شد برای من

و از دوست داشتن هم همینطور.

بازیچه ای برای دست کسی

عروسکی در اتاقی شلوغ.

آنقدر بازیچه ی کودکان شدم که

پوسیدم

    گسستم

مگر من چه کردم!

چقدر مضحک است این سخن...


در تنهایی نشستن و به "هیچ"اندیشیدن و از سیاهی نوشتن چقدر زیباست.

این بار

برای خودم مینویسم

                برای آرامشم

                          برای قلبم

که آن را بیشتر از همه چیز دوست دارم!


پاکی و صداقت مرد

پست بودن رایج است این روزها.

همه می خواهند برای کسی بمیرند که او حتی به او نگاه هم نمی کند چه برسد به تب !

چرا همی این را فراموش کرده اند؟!

فقط من در پی آن صبح هستم که برایم بمیرد؟!


می خندم به این " همه " .

راحت شدم...



+نوشته شده در یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388ساعت1:12 PMتوسط دامینه | نظرات (0)
کابوس تو-۳

این روزا هیچی واسه اینجا ندارم


این روزا هیچی واسه هیشکی ندارم



+نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388ساعت01:18 AMتوسط دامینه | نظرات (3)
تکیده

اشک را
        شانه های خاکی من
چگونه طاقت است
             به گاه بارش اقیانوسی؟ا

+نوشته شده در دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388ساعت00:30 AMتوسط دامینه | نظرات (3)
کابوس تو-1

تنها چیزی که آرومم میکرد رویاهای تو بود.

میون نفس های تب دارم اومدی و همه رو  ازم گرفتی و یه مشت کابوس و جاش برام گذاشتی.

فکر کردی چشمام بسته بود؟.اما دیدمت.

دیدم چطور تو یه چشم به هم زدن زندگیمو ویرون کردی.

دستاتو خو ب میشناسم

خوب...

خداهستی؟

میشنوی؟

چرا روتو میکنی اونور؟

تو چشام نگاه کن

نگاه کن

...

ازت خیلی گله دارم.

اون دنیا....



+نوشته شده در جمعه 6 آذر ماه سال 1388ساعت8:31 PMتوسط دامینه | نظرات (2)
فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟


پر میزند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوی پر زدنم هست.بال کو؟


گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟


تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سر آغاز سال کو؟


رفتیم و پرسش دل ما بی جواب مند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟


امین پور



+نوشته شده در جمعه 6 آذر ماه سال 1388ساعت3:48 PMتوسط دامینه | نظرات (0)
روز های بارانی من

دلتنگم.
آنقدر که میتوانم کل دنیا را

سیاه پوش کنم.

میتوانم

چشمان تو را غمناک و نمناک کنم.

میتوانم ساحل آرام و آبی دلت را،پر از ابر های سیاه و طوفانی کنم.
میتوانم بنشانمت کنج اتاقی پر از بی تابی و در تاریکی مطلق 


...

رهایت کنم.

میتوانم همه را

پریشان کنم.

آشفته کنم.

بسوزانم.

خاکستر کنم.

من میتوانم تمام دنیا را بارانی کنم.

اما ...
باز هم باید بنشینم و دلتنگی ام را،با نفس های سردم،بی صدا،آرام کنم


...
خسته ام از این نقطه ها


این روز ها،

نفس هم تنگ شده .


+نوشته شده در سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388ساعت12:03 PMتوسط دامینه | نظرات (0)