پری از رویا

سخته

نمیتونم

دیگه نمیتونم با خودم بجنگم.

از ترس اعتراف دیگه حتی دست به قلم نمیزنم.اصلا سمت دفتر نمیرم.اینجا نمیام.حرف نمیزنم. ۲روزه تو اتاقم نمیام.همینجوری پیش برم باید از خونه و شهر هم برم.

قبول کردم.نمیتونم باهات قهر کنم خدا.الکی میگم قهرم.اما تا دلم تنگ میشه یواشکی تو دلم باهات حرف میزنم.تا اعصابم خورد میشه تو دلم خودمو میندازم تو بغلت.وقت دلتنگی سر رو شونه هات میزارم و به خودم میگم باهات قهرم.فقط میگم.حرفم با دلم یکی نیست.

چیزی که نباید میدیدم و دیدم.

ای روزا به این فکر نمیکنم.به هیچی فکر نمیکنم.

اما من برگشتم خدا.



به حرفام گوش کن...

غصه های پر پر شده

خدا؟

چرا بعد از خلق اشرف مخلوقاتت

چیز برتری خلق نکردی؟